نناچی نندطاطا
سلام نازنازی مامان 
عزیزم این روزا کمتر وقت میکنم به وبلاگت سر بزنم برات مطلب بزارم ، سرم خیلی شلوغه ، همش تو فکر تدارکات تولدت هستم یکی از اون تدارکات تمیز کردن خونه که کلی از وقتم گرفته
از یه طرف باید به خونه برسم از طرف دیگه باید مراقب شما باشم تا یه وقت شیطونی نکنی و اون دست و پا نازنینت زخمی نشه عزیز دلم. البته بگذریم که گاهی اوقاتم شیطونی میکنی و همه چیزا بهم میدی من عصبانی میکنی مثلا همین دیروز وقتی داشتم کارامو میکردم متوجه شدم که که صدات نمیاد و از اونجایی که تو خونه خیلی حرف میزنی
،حرف نزدنت یعنی اینکه داری یه کاری میکنی ووقتی که اومدم سر وقتت دیدم که دفترچه یادداشت باباامیر برداشتی و تک تک ورقه هاشو کندی ،با خودکارم رو خودت نقاشی کردی، بعدشم بهم میگی مامان اینجوری خیلی خوبه
.............وقتی هم من یه کوچولو دعوات کردم تا بدونی کار خوبی نکردی،رفتی گوشه اتاقت نشستی و گریه میکنی و میگی مامان نندطاطا دوست نیست
.


اینم از پاهات که تا میتونستی روش به قول خودت نناچی (نقاشی) کشیدی

حالا هم چندتا از عکسهایی که از قبل جا مونده بود ونشده که بزارم 
سوغاتی باباعلی و مامانی از مشهد

سوغاتی داداش سبحان از مشهد

روزی که رفتیم سر زمین باباعلی وشما کلی بازی کردی



روزی که من باباامیر شما رو بردیم پارک بادی


اینم از جمعه پیش که خونه باباعلی بودیم

بازم برای گرفتن عکس مقاومت میکنی



نگاه کردن فوتبال تو بغل باباامیر (ولی بازم تیم بابایی باخت)





نناچی نندطاطا 
